مرگ در قلب من است
مرگ در ذهن من است
مرگ هم راز و هم آواز من است
لحظه ای از بدنم دور نمی گردد...
پیش من جفت من است
من همیشه به همه می گفتم:
نکند ترس به دل راه دهید از مردن
و هنوزم به همین معتقدم
زندگی مثل گلی است
که سر قبر عزیزی رویید
و تو آن را چیدی
پس تو هم یک مرگی
یا که چون شعله ی شمع
وسط راه سراشیبی باد
باد هم یک مرگ است
مرگ همچون سنگی است
که رها می گردد
از سرانگشت پسر بچه ی شاد
شیشه پنجره خانه دل می شکند
سنگ هم یک مرگ است و پسر بچه خدا...
مرگ همچون تاسیست
که خدا در وسط بازی مشروط قمار
شرط آن عمر بشر
لحظه ای رو کرده است
حال آن شاخه گل زیبا را
در درون یک تنگ
که پر از آب زلال و قند است
گر گذارید ز لطف
زندگی می گیرد
زندگی بعد از مرگ
یا که آن شعله ی شمع
در پناه تن یک آیینه ی پر احساس
زنده می ماند و خوش
زندگی منشوریست
که اگر نور درونش تابی
هفت رنگش بینی
از جهنم تا حور
از سرخ تا اوج بنفش
من از این مرگ نمی ترسیدم
تا زمانی که به من گفت:
بیا تا برویم
م از او ترسیدم
لحظه ای لرزیدم
رو به خود کردمو با خود گفتم:
تو که اینگونه قشنگش خواندی
پس چرا ترسیدی؟!
مرگ در پاسخ من چیزی گفت:
لحظه ی تلخ وداع
از دو صد دلبند است
عمر تو آن شیشه ی پنجره ای است
که به دست پسرک می شکند
دل من از سنگ است
هیچ کس از پس این لحظه نبردست خبر
هرکسی از نظر خویش کند تفسیرش
زندگی پست ترین بازی تکرا زمانست ولی
همه در بازی تکراری آن می لولند
هیچ کس خسته از این بازی نیست
پس بیا تا برویم
هیچ کس تا نرود پی نبرد آن جا چیست؟
پس تو هم هیچ مگو
لحظه ای خشکم زد
و سپس مرگ به من گفت:
که ای گل روییده به قبر بغلی
تو بیا تا برویم
مرگ من کودک دلبند خودم بود
که من را می چید


| نظرات 7 | 12:05 AM سه شنبه، 28 تیر هزار و سیصد و نود | نويسنده: ندا زماني | موضوع: عمومی


می نویسم

به یاد روزهای انتظار

به یاد لحظه های فراق

به یاد چشم های اشکبار

به یاد سینه های داغ داغ

می نویسم

به یاد خلوت های غم بار

به یاد غروب های دلگیر

و طلوع حسرت بار

می نویسم

به یاد او که چون پرنده ای

به سوی آسمان پر کشید و

چشم های منتظر را تا ابد

به انتظار خود گذاشت...

 

 

سلام به همه ی دوستای بی وفا که یواش یواش مارو فراموش کردنو دیگه یادی از ما نمیگیرن. این وبلاگو ساختم واسه اینکه بیامو حرفامو بزنم و با چند نفر صحبت کنم تا دلم باز بشه تا شاید بتونم از پیله ای که تنهایی دورم ساخته بیرون بیام اما حالا میبینم که اینجهم دیگه هیچ کس دوسم نداره ... اینجام دیگه همه فراموشم کردن... اشکال نداره رسم دنیا همینه ... آدما به راحتی از یاد هم دیگه میرن... واسه همینم منم دیگه میرم دوست ندارم جایی باشم که با اومدن به اونجا بیشترو بیشتر به تنهای خودم پی ببرم...
سرنوشت من از همون اول تنهایی بوده سرنوشتم که نمیشه تغییر داد ...

میرم تا وقتی که دوباره به یاد بیارنم.........

 

 


| نظرات 9 | 8:18 AM سه شنبه، 31 خرداد هزار و سیصد و نود | نويسنده: ندا زماني | موضوع: عمومی


مدعیان رفاقت بسیارند. تا پای آزمایش در میان نباشد هر کسی از راه رسیده و نرسیده مدعی عشق است. رفاقت را باید با صداقت آزمود و صداقت را می شود ار ته نگاه های یک انسان فهمید. چشم ها همه چیز را لو می دهند. حتی عشق را که در دلت پنهان کرده ای.
دوستی یک معامله نیست و این همان حقیقتی است که از یادها رفته است کسانی که از دوستی به سود و زیان آن می اندیشند سودی از دوستی نخواهند برد.
دوست داشتن از عاشق بودن هم سخت تر است. دوستدار تو به سعادت تو می اندیشد حال آنکه عاشق تو به داشتن تو... دوستی بالاتر از عشق است. سعی کن تا کسی را در دوستی نیازموده ای عاشق نشوی. ملاک دوستی به رنگ و قد و وزن و ناز و عشوه و ... نیستو معیار دوستی صداقتی است که دوستت در صندوقچه دلش ذخیره کرده است. آنچه باز هم از دوستی و عشق بالاتر است آزادی است. این آزادی است که بیش از دوستی ارزش دارد. نباید با دوست داشتن کسی او را از ازاد بودن و ازاد انتخاب کردن محروم کرد.
گاه آنچنان عاشق می شود که به هر وسیله ای که شده است می خواهد محبوبش را مال خودش کند و این برخلاف اصل آزادی است. آنچه در الویت است آزادی است.
نباید به زور کسی را به دوستی خود واداشت. شرط دوستی آن است که آزادی دوستت را بر داشتن او بدانی. هرگاه آزادی محبوبت را مقدم برداشتن او دانستی بدان که او مال توست حتی اگر با کس دیگری باشد.
و حرف آخر: دوستی تملک تو بر کسی یا چیزی نیست. دوستی مثل بوییدن یک سیب است، بدون آنکه به ان گاز بزنی و عشق گاز زدن سیب است، یعنی که بخواهی آن را مال خود کنی.

 


| نظرات 3 | 5:40 AM جمعه، 27 خرداد هزار و سیصد و نود | نويسنده: ندا زماني | موضوع: عمومی


 دوستان تو قسمت نظرات گفته بودن باید با تنهایی جنگید نباید دستش اسیر شد اما من با اینا مخالفم و میگم وقتی تنهایی تمام وجود آدمو پر کنه دیگه با هیچ چیزی خالی نمیشه... آخه چطور میشه جای خالی کسیو که باید باشه و نیست ببینی اونوقت بگی من تنها نیستم؟!...
درسته همیشه میگن اونایی که رفتن باید فراموش کرد اما گاهی کسایی میرن که هیچوقت نمی تونی نبودشو نادیده بگیری.
کسی که می تونست خیلی بیشتر از اینا زندگی کنه اما به خاطر اشتباه چند تا آدم و مخصوصا به خاطر نادونی خودش نابود بشه و بره... کسی که اصلا به دورو وریاش فکر نکرد که اگه نباشه سر اونا چه بلایی میاد... کسی که رفت و خانوادشو بی سایه سر کرد تا هر وقت هر کسی از راه رسید و دید که اونا تنهان یه تیپا بهشون بزنه و اونام هیچی نتونن بگن چون کسی نیست که ازشون محافظت کنه...
هروقت اطرافیانتو نگاه میکنی یا آدمای تو خیابونو میبینی که تنها نیستنو اون کمبودو جای خالی رو که تو داری اونا ندارن و با هم خوشن... از وجود همدیگه لذت میبرن ناخداگاه به تنهایی خودت پی میبری... همه ی اینا و خیلی از چیزای دیگه که نمیشه اینجا گفت هر لحظه که می خوای از دنیای تنهایی بیرون بیایو از دنیای بیرون لذت ببری یادت میارن که تنهایی اونوقته که هیچ چیزو هیچ کس نمیتونه از تنهایی درت بیاره... اون موقس که بیشترو بیشتر تو دنیای خودت فرو میری و تمام غما و غصه ها به دلت هجوم میاره...

 

 

اگه تو نباشی: بی تعارف و مبالغه بگم همه چیز طعم زهر را خواهد داشت حتی عسلس که از همه به گل سرخ شبیه تر است.

اگه تو نباشی: از اینجا میروم و آسمان را هر چند شیرین و شفاف با خود نمی برم آنقدر دور می شوم که نسیمی از کنارم عبور نکند و چشمم به چشم ستاره ای نیفتد.

اگه تو نباشی: نه شعر می گویم نه با ماهی ها حرف میزنم نه شب ها به آغوش ستاره ها پناه می برم فقط صبح تا شب خاطرات صدف های شکسته را مرور می کنم. تمام این باغ ها، شقایق ها، سنجاب های بازیگوش، رودهای پر جنب و جوش، اقیانوس های آرام و دیوارهای بی بام با توست که زیباست.

اگه تو نباشی: چه خواب باشم چه بیدار حتم دارم روزگار تکه کاغذی هست افتاده در گوشه خیابانی دراز خیابانی که پای هیچ عاشقی به آن باز نشده است.

اگر تو نباشی: چه رد کنار پنجره بایستم چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم اشتیاقی برای دیدن آفتاب ندارم و دوری تو را حتی به اندازه ی یک نفس کشیدن تاب ندارم.

پس چرا رفتی و منو با کوله باری از غم تنها گذاشتی چرا جوانه عشق را در دلم خشکاندی؟؟ چرا چرا چرا؟؟؟



| نظرات 2 | 4:34 AM یکشنبه، 22 خرداد هزار و سیصد و نود | نويسنده: ندا زماني | موضوع: عمومی


 

 خدا جون آخه چرا این دنیا اینجوریه؟! خدایا آخه چرا انقدر بی عدالتی؟! مگه خودت نگفتی جهان بر اساس عدل برپا شده پس کو اون عدل و انصافی که ازش حرف میزدی؟!
اصلا نمی دونم چکار باید بکنم... اصلا نمی دونم... دارم دیوونه میشم... می خوام فریاد بزنم... می خوام داد بزنم... دیگه از خفه خوم گرفتن خسته شدم... دیگه از ساکت موندن خسته شدم... دیگه خسته شدم از خسته بودن...
آخه چرا نمی تونم بی خیال باشم مثل خیلی از آدمای دیگه که فقط به خوش گذرونی خودشون فکر میکنن... هیچ کس و هیچ چیز واسشون مهم نیست... چرا من نمی تونم اینطوری باشم؟ چرا من نمی تونم یه روز خوش تو زندگیم داشته باشم؟ چرا تا میام بخندم غم یادم میندازه که باید گریه کنم؟ چرا نمی تونم داد بزنم و حرف دلمو بگم؟
وای خدا خسته شدم از این چراهای ناتموم ... کی میشه اینا تموم بشه... زندگی فقط روی بدشو به ما نشون داده... پس کو روی خوبش؟ آیا اصلا زندگی خوبی هم وجود داره؟! یا همه همینط.رین؟ همه ام از این چراها دارن؟ همه ام از این بدبختیا دارن؟ یا فقط همه ی بدبختیای عالم رو سر ما هوار شده؟ 
بی خیال دیگه حتی نوشتنم آرومم نمیکنه....


 

 

آی خدا !!!

به جای مرگ

تنهایی رو سرم سایه کرده...

آخه چرا؟!

 

همیشه افسوس می خورم                                           حتی لیاقتمرگم ندارم...
که چرا اون روز نمردم. به جای
                                       خدا اینجوری می خواد
اون همه درد می تونستم                                               این دنیا مارو عذاب بده...
بمیرمو واسه همیشه راحتشم...
                                    اونم با تنهایی...

 


| نظرات 5 | 3:03 AM جمعه، 13 خرداد هزار و سیصد و نود | نويسنده: ندا زماني | موضوع: عمومی


 چراغ ها را خاموش کنید...

می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم...

غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی...

نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر

بگذار تا پسین فردا با خیال خوشتر...

میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم

از من نگیر این لحظه ها یدلخوشی را...

نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود

یادت می آید حرفی را که زدی، گفتی میروم، گه گداری شاید به خوابت بیایم

شاید در خواب...

تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم...

لااقل همین وعده را برایم بگذار...

غریبه به خاطر خدا در نگاهم صادق باش


 

خدایا چه غریب است درد بی کسی و چه تنهایم در این غربت

که تو هم از من روی گردانی

و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت بازگویم

و خدایا تو بهتر می دانی آنچه درونم است. تنهایی و بی کسی ام را دیده ای

در به دری و آوارگی ام را و هزار و یک درد که بزرگترینش ناامیدی است

خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم

صبرم بسیار است اما پوچ و بی هدف می دوم

خسته شده ام خسته خسته

 

 


| نظرات 3 | 2:24 AM شنبه، 7 خرداد هزار و سیصد و نود | نويسنده: ندا زماني | موضوع: عمومی


غم

 شاید در همین نزدیکی ها یکی باشه صداتو بشنوه و حرفاتو گوش کنه به لبخندت نگاه کنه اما حیف که همیشه اشکهای تو را دیده...! چرا غم تو را تنها نمیگذارد شاید شادی رفیق نیمه راهی باشداما غم با اینکه تلخه ولی برای تو همیشگی بوده... همراهی او تو را تنها نذاشته... تو از اینکه هنوز تنها نیستی غمی داری که همیشگی بوده تو را تنها نگذاشته.
شاید اگر روزی رفیق نیمه راه تو را صدا زند صدایش را نشنوی ویا اینکه اصلا جوابش را نمیدهی. آری حق با توست چرا که اون در لحظه های تنهایی فقط تو را می خواهد اما غم در هر لحظه ای خواهان توست!
شاید زمانی بود که وقتی رو به شادی میکردی او در مقابل تو سکوت می کرد یا اینکه جوابش نه بود... ولی غم در سخترین شرایط هم تو را تنها نگذاشت...
چرا من دوستدار غم نباشم؟! چرا از من می پرسید که چرا غم داری؟ مگر غم چیست که از آن کناره گیری کنم ... این شادی است که هیچگاه خواهان من نبوده ولی غم همیشه با من بوده... شاید غم خیلی تلخ باشد اما من این تلخی را دوست دارم شاید گریه هایی را که همراه غم در وجودم داشتم برای من بهتر از لبخند بوده... شاید لبخند دیر به دیر به سراغم می آید یا اینکه اصلا به سراغم نمی آید ولی غم همیشه و ثانیه به ثانیه با من بوده و هست... غم مرا با دوستانش آشنا کرد با گریه! گریه هم مثل غم مهربانو با مرام شاید هم مثل غم همیشگی... همیشه با گریه بود که من می توانستم  دلتنگی ها را از دلم بیرون بریزم اما با شادی شاید برای لحظه ای بود که دلتنگی را فراموش می کردم و دوباره به سراغم می آمد!!!
اشک ریختن زیباست چرا همیشه ما شادی و لبخند را زیبا می پنداریم؟ آیا وقتی یک دوست تو را تنها نمی گذارد و دلتنگی را همراه دوستانش از تو دور می کند زیبا نیست؟!!!
من زیبایی زندگی را در تلخی می بینم چرا که تلخی ها هستن که نوید ادامه زندگی را می دهند!!! چرا که نویدی می دهند که تو می توانی مقابله کنی با گریه با فریاد و با هرچه که می توانی اما هیچگاه نه نگو... نه در مقابل اینها تو را نابود می کند باز با این حال شما از من چه می خواهید؟؟؟ که چی! به چی بخندم؟ من عاشق غم هستم عاشق گریه فریاد دلتنگی و تنهایی... اگر اینها نباشند من هم نیستم!!! خنده و شادی برای لحظه ای زیبایند اما غم برای همیشه زیباست.
مادر سلطان غم است! آیا این جمله زیبا نیست؟؟؟ پس چرا از غم هراس داری و دوست داری که به آن پشت کنی... نه... غم تنمها مونسی است که می تواند تو را تنها نگذارد. اما شادی چی؟ دروغگو و نیمه راه! چرا که هرجا هر وقت که دوست بدارد می رود و تو را تنها می گذارد... و اینجاست که تو به سراغ گریه می روی... ولی گریه با روی باز از تو استقبال می کند و ثابت می کند که تو را دوست می دارد و تنهایت نمی گذارد...
این بار هم باز خواهان شادی هستی؟! آری تو به حقیقتی دست یافتی که شاید تا به حال در اشتباه بوده ای!!!
                       غم دوستت دارم و تا آخرین نفس تو را می خواهم.

 


 

      پرسید که چرا دیر کرده است؟

                               نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟

                                                         خندیدمو گفتم او فقط اسیر من است...

تنها چند دقایقی تأخیر کرده است. گفتم:

امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک نو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت: خوابی سالها دیر کرده است

در آینه به خود نگاه می کنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است

راست گفت آینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است...

 

آری دیر کرده است باید از خواب بیدار شد و دید
هم اکنون ششمین سال نیامدنش هم
در حال نزدیک شدن است اما او
باز هم قصد آمدن ندارد...
گویی همین دیروز 
بود که مرا 
ترک
گفت...


| نظرات 2 | 12:38 AM یکشنبه، 1 خرداد هزار و سیصد و نود | نويسنده: ندا زماني | موضوع: عمومی


سلامی دوباره به همه ی دوستای گلم مخصوصا حامد و پروانه آبی که هیچوقت تنهام نمیزارنو با نظرات خوبشون از تنهایی درم میارن. اما باید بگم که تا چند ما بعد سرم شلوغه و وقت نمی کنم که آپ کنم چون دارم واسه کنکور می خونم و امکان داره اصلا نیام اگرم بیام فقط نظراتو چک می کنم و از دوستای گلم می خوام که از این بابت ناراحت نشن ازم. منم سعی می کنم هر چند وقت یه باری یه سری بزنم . مرسی عزیزان واقعا از لطفتون ممنونم و می خوام که دعام کنین تا قبول بشم وگرنه بیچاره میشم. 
در ضمن ممنون از اینکه روز تولد عشقمو تبریک گفتین و امیدوارم که صد سال زنده باشین. و اینم بگم که مطمئن باشید که لیاقت عشق منو داره.
همیشه به یادتونم امیدوارم شمام به یادم باشیدو یوقتی تنهام نزارین بازم واسم نظر بزارید تا روحیه بگیرمو بیشتر درس بخونم.
دعا یادتون نره بااااااااااااااای تا هااااااااااااااااااااای.


| نظرات 1 | 6:46 AM چهارشنبه، 7 اردیبهشت هزار و سیصد و نود | نويسنده: ندا زماني | موضوع: عمومی


تولد عشقم

بچه ها یه خبر خوووووووووف امروز تولد عشقمه کلی چیزای قشنگ واسش آووردم:

 

تولد تو آغازیست برای یک دنیا مهربانی

تولد همه خوبی هاست

تولد تمام زیبایی های زندگی

امروز روز توست...

امروز برایت زیباترین گلهای دنیا را خواهم آورد...

هر چند تو مهربانتر از همه آن هایی...

همیشه به قداست چشم های تو ایمان دارم

چه کسی چشم های تو را رنگ کرده است؟

فرشته ای فقط در قالب یک انسان...

فقط ساده می توانم بگویم...

تولدت مبارکHAPPY BIRTHDAY


 

ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه آوردن هر بهانه دیوانه مهربانی توام...

ای بهترین چه خوب شد که به دنیا آمدی...

و چه خوبتر شد که دنیای من شدی...

تولدت مبارک

 


چگونه ستایشت کنم؟... در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه به خاطر آورمت، در حالی که عشقت در وجودم جاری است
بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست، دلنشین است...
چه داشتی که اینگونه طلسمم کردی؟؟
من اینگونه نبودم تو مرا با عشق آشنا کردی، تو هوای دلم را با طراوت کردی و الفبای محبت را دوباره برای دلم سرودی...
حس می کنم هر لحظه به مهرت عاشقتر می شوم
تو را شعر می کنم تا آهنگ معنی بگیرد، تا التیامی شود بر دردهای دلم...
نمی دانم که هستی؟؟ چه هستی؟؟ از کجا و برای چه امده ای؟؟ اما مهربانی قلبت را می فهمم... سادگی روحت را باور دارم... تو اینجایی، در یاد من، در کنار من، با من مانده ای گرچه با من نیستی!
دل کهنه ام را پسندیده ای، جان بی رمق و روح شکسته ام را پذیرفتی...
شاید خیلی از واقعیت های پوچ دنیا جای حس عاشقانه را بگیرد و مرا از تو و تو را از من دور سازد، اما بدان که تا بی نهایت دوستت دارم...

 

 

وقتی که پاتو گذاشتی روی این زمین خاکی

تموم گل های عالم شدن از دست تو شاکی

خدا هم هواتو داشته، تو رو با گلا سرشته

با تو دنیای پر از درد، واسه من مثل بهشته

روز میلادت مبارک عزیزترینم


هنوز هم زمستون به یادت بهاره

تو قلبم کسی جز تو جایی نداره

صدای دلم ناسازگاره

سکوتم به جز تو صدایی نداره

عزیزم تو اولین کسی هستی که عشقش در قلبم متولد شد و تولد عشق تو در بهار را تا پایان حیات بشر به کما خواهم برد

از طرف دوست داره همیشگی تو


دوباره روز تولد تو رسید

روزی که غصه سراغم نمیاد

روزی که دستای تنهایی من

بیشتر از همیشه دستاتو می خواد

تولدت مبارک



در شب زیبای میلادت تمام وجود را که قلبی است کوچک

در قالب قابی از نگاه تقدیم چشمان زیبایت می کنم

و با بوسه ای عاشقانه تولدت را تبریک می گویم

آغاز بودنت مبارک

 


| نظرات 4 | 4:51 AM چهارشنبه، 31 فروردین هزار و سیصد و نود | نويسنده: ندا زماني | موضوع: عمومی


بهترین عشق دنیا

عشق یک سیب بهشتی است که بی پرهیز است

و به اندازه چشم تو خیال انگیز است

مملو از خون دل است این همه اما دل نیست

کاسه ی صبر من است این که چنین لبریز است

حیف از این صرف نظرهاست خدا می داند

که دل منصرف از عشق دلی ناچیز است...



 

مرا نفرین سکوت کرده اند، مرا که هجا هجا واج به واج شعر عشق زمزمه می کردم
مرا که نفس نفس پلک به پلک نقش عشق آرزو می کردم...
صدای ساز مرغ عشقم را خفه کرده اند، شعر سپید شب های بی ستاره ام را دزدیده اند
و مرا دیوانه می خطابند... غمگینم، ولی از دیوانه بودن سر مست
سر مست غم چون چون شاخه های بید به پابوس زمین رفته اند
آری، آری، من دیوانه ام ، دیوانه ای تنها و خاموش.

 



اینو میگم فقط و فقط واسه عشقم:

از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میکنم و آرزو میکنم که کاش برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم... می خواهم سر روی شهنه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه گم نشوم. تو مرا به دیار محبت ها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس بیا و باز در این راه تلاش کن. اگر طاقت اشکهایم را نداری... در راه عشقی پاکتر و صادقانه تر، زیرا که من و تو، ما شده ایم... پس نگذار زمانه بی رحم دلهایی را که ز هم جدا نشدنی است را به درد آورد... دلم را به تو داده ام و کلیدش را به سوی آسمان خوشبختی روانه کرده ام... چه شبها که تا سحر به یادتبا گونه های خیس از دلتنگی به سر بردم... چه روزها با خاطراتت نفس کشیدم... پس تو ای سخاوت آسمانی من... مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم...

 


 

  من بی تـــــــــــــــو هیچم

                                                          تو باورم نکن

                            خیسم ز گریــــــــــــــــــه        

                            تنـــــــــــــــــــــهاترم نکن

 



چقد سخته دلتنگه کسی باشی که دلتنگت نیست...

چقد سخته که تموم لحظه هات پر باشه از یاد کسی که به یادت نیست...

چقد سخته که سالگردش از راه برسه در حالی که خیلی وقته از خودش بی خبری...

چقد سخته ندونی در مقابل این همه سختی باید چیکار کنی؟...

 



میان جاده های غم غبار می شوم بیا...

برای قلب خسته ات قرار می شوم بیا...

اگرچه داغ هجر تو بهار را ز من گرفت...

دوباره رشد می کنم بهار می شوم بیا....

 


بازم یکی دیگه فقط و فقط واسه عشقم:

شاید این من نیستم که تو را دوست دارم...

شاید این گوش هایم است که عاشق شنیدن صدای توست...

شاید این چشمانم است لحظه لحظه در جستجوی توست...

و شاید این قلب من است که لحظه لحظه برای تو می تپد...

این سلول های من است که تنها برای تو زندگی می کند...

این زندگی من است که برای تو جریان دارد...

این واقعا من هستم که بی هوا عــــــــــــــاشـــــــــــــقــــــــــــــت شدم...

 


| نظرات 4 | 1:05 PM شنبه، 20 فروردین هزار و سیصد و نود | نويسنده: ندا زماني | موضوع: عمومی